سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
4
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
همه چيز از وى مىبينم و با وى سخن مىگويم گفتم كه الحمد للّه يعنى هرچند خوشيها و تربيتها مىيابم از اللّه اللّه را ثنا مىگويم و مىستايم مىبينم كه او را خوش مىآيد و مرا خوشى و تربيت بيش مىدهد اگر نه خوش آمدى اللّه را از خدمت و ستودن و ناخوش آمدى از بيگانگى و ناشناخت نعمت چندين ثنا نخواهدى و چندين عقوبت نكندى بر بيگانگى و ناشناخت نعمت . پس وجود ثنا و خدمت و عدم وى برابر بودى نزد اللّه و اين در حكمت محال باشد ( و اللّه اعلم ) . فصل 4 اعوذ و الحمد للّه مىخواندم چنانك كسى پيش خداوندگار خود نشسته باشد و صد هزار ثنا و دعا مىگويدش و مىستايدش و مىزارد و مىنالد و عشقها عرضه مىدارد همچنان گويى اين حرفها كه مىخوانم و اين نظرهاى من به مودّت همچون اغانى و چنگ و رباب و دف و سرناست با معشوق خود و من همه جاى گردانم چنانك كسى رباب مىزند و در شهر مىرود و مىبينم كه اللّه هر ساعتى پيالهء نظر مرا پر از شرابى مىكند و من بوجه كريم او نوش مىكنم در ميان اين پوست و گوشت و در هر صاحب جمالى كه نظر كنم اللّه اجزاى مرا از آن مزه پر مىكند چنانك همه اجزاام مىشكفد و اينچنين نظر سبب صحّت تن است اما عزم كردن به چيزى ديگر جان كندنست و نقصان تن است اكنون اين خبث را از ميانه پاك كنم و دگرها را نوش كنم باز در گوشهء دامن عرصهء قهر اللّه مىنگريستم صد هزار سر مىديدم از تنه برداشته و پيوند از پيوند جدا كرده و از روى ديگر مىبينم صد هزار رود و جامها و اغانى و بيت و غزلها و بر گوشهء ديگر صد هزار خدمتكار رقّاص با وجد ايستاده و گل دستهاى جان را از روضهء انس بدست هر كالبدى بازداده و مىديدم كه همه روحها همين جزو لا يتجزّى بيش نيستند و همه پران شدهاند و بر اللّه مىنشينند و از اللّه مىخيزند و از اللّه مىپرند همچون ذراير در ضوء اللّه بىقرار باشند و مىديدم كه كالبدها همچون بستانيست كه اللّه آن را آب و هوا و رنگ و بوى مىدهد و كالبد چون گدايان چشم بازنهاده باشند كه تا اللّه آثار راحتها از كجا بفرستد ( و اللّه اعلم ) . فصل 5 اندكى خوابم برده بود نخست چون بيدار شدم فال گرفتم كه كدام سخن و كدام تسبيح پيش دلم آيد آن را طلوع برجى دانم از آنك روح من به كالبدم